تو ایران، سرماخوردگی، یه اتفاق کوچیک بود. مادر، زنگ میزد ببینه حالش چطوره. یه همسایه، سوپ میآورد. دوستی، سر میزد. حتی وقتی کسی هم نمیاومد، این احساس بود که اگه لازم بشه، یه نفر، یه جایی، هست.
اولین باری که تو کشور جدید، تب کرد، همون لحظه فهمید، یه چیز عوض شده. تنها، تو یه آپارتمان، با یه گلوی دردناک، باید خودش بلند میشد، خودش دارو میخرید، خودش غذا درست میکرد یا گرسنه میموند.
اون شب، گریهاش گرفت. نه فقط از درد جسمی. از یه چیز عمیقتر: «اگه الان یه اتفاق بدتر بیفته، کسی حتی نمیفهمه.»
این تجربه مریض شدن در غیابِ یه شبکهی حمایتی یکی از سختترین و کمتر گفتهشدهترین لحظات مهاجرته، چون معمولاً در سکوت کامل اتفاق میافته. کسی که مریضه، معمولاً حتی حوصله یا توان نداره که این تنهایی رو برای کسی تعریف کنه.
از منظر دلبستگی، بیماری، یکی از لحظاتیه که سیستم دلبستگیِ ما، بهشدت فعال میشه بدن، ضعیف و آسیبپذیره، و ذهن، بهطور غریزی، دنبال یه «پایگاه امن» میگرده. در این لحظه، نبود کسی که مراقبت کنه، فقط یه ناراحتیِ عملی نیست یادآور یه آسیبپذیریِ بنیادی: «من، بهتنهایی، در برابر دنیا، بیدفاعم.»
نکتهی عمیقتر اینجاست: مراقبت از کسی که مریضه، فقط دربارهی آوردن دارو یا غذا نیست پیام ضمنیِ اون مراقبت اینه: «تو، برای کسی، بهاندازهی کافی مهمی که حالت رو زیر نظر بگیره.» وقتی این مراقبت، غایبه، حتی اگه فرد از نظر جسمی خوب بشه، یه حس عمیقتر از رهاشدگی، باقی میمونه.
این تجربه، میتونه بهخصوص برای کسانی که در کودکی، وقتی مریض بودن، بهخوبی مراقبت نشدن، دردناکتر باشه چون این موقعیت جدید، دقیقاً همون زخم قدیمی رو، با شدت بیشتر، دوباره زنده میکنه: «بازم، تنهام، وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم.»
از طرف دیگه، برای کسی که در خانوادهاش، همیشه حمایت و مراقبت دریافت کرده، این اولین تجربهی واقعیِ «باید خودم از خودم مراقبت کنم» میتونه، بهطور غیرمنتظرهای، وحشتناک باشه چون تا بهحال، هیچوقت لازم نبوده این مهارت رو یاد بگیره.
نکتهای که کمک میکنه
این تنهایی، نشونهی ضعف نیست، و نشونهی این نیست که «نتونستی جا بیفتی». نشونهی اینه که یه شبکهی حمایتی واقعی، چیزی نیست که یکشبه ساخته بشه زمان میبره.
قدمهای کوچیک، مثل ساختن یه رابطهی نزدیک با حتی یک نفر (یه هموطن، یه همسایه، یه دوست جدید) که بشه بهش زنگ زد وقتی حالت بد میشه، یا حتی پذیرفتن اینکه، گاهی، باید از خودت، با مهربونی، مثل یه مادر مراقبت کنی میتونه شروعِ پر کردن این خلأ باشه.
اگه این تجربه، برات آشناست، تنها نیستی و این خلأ، لازم نیست برای همیشه، همینجوری بمونه.