وقتی ازش می‌پرسیدن «دلت برای ایران تنگ نشده؟»، همیشه یه جواب آماده داشت: «چرا، خیلی.» و این، درست بود دلش تنگ می‌شد، برای غذا، برای خیابون‌ها، برای صدای مادربزرگش.

اما یه حس دیگه هم بود که هیچ‌وقت بهش اجازه نمی‌داد زبون بیاد: یه خشم، نسبت به همون کشوری که مجبورش کرده بود بره. خشم از شرایطی که انتخابشو ازش گرفته بود، از فرصت‌هایی که هیچ‌وقت نداشت، از یه زندگی که باید از صفر، جای دیگه‌ای می‌ساخت.

و یه خشم دیگه هم بود، نسبت به کشور جدید از سیستمی که گاهی سرد و بی‌روح بود، از تنهایی‌ای که کسی برایش توضیح نداده بود، از این‌که، با همه‌ی تلاشش، هنوز حس می‌کرد یه «غریبه‌»ست.

این خشم‌ها، هیچ‌جا بیان نمی‌شدن. چون حس می‌کرد، حق نداره از کشوری که ازش رفته، شکایت کنه «مگه خودم نخواستم برم؟» و حق نداره از کشوری که پذیرفتتش، گله کنه «مگه اینجا بهم فرصت نداده؟»

پس، این خشم، فقط یه جا موند: تو خودش.

تحلیل

خشم نسبت به کشور مبدا یا مقصد، یکی از ممنوع‌ترین احساسات در تجربه‌ی مهاجرینه چون هردو طرفش، با یه حس گناه قوی گره خورده. خشم به کشور مبدا، انگار یعنی «ناسپاسی نسبت به ریشه‌هات»؛ خشم به کشور مقصد، انگار یعنی «ناسپاسی نسبت به فرصتی که بهت دادن.»

از منظر روانکاوی، احساساتی که اجازه‌ی بیان پیدا نمی‌کنن، از بین نمی‌رن فقط مسیر عوض می‌کنن. این خشمِ سرکوب‌شده، معمولاً به چند شکل دیگه سر باز می‌کنه:

• تبدیل به خشم نسبت به خود «چرا من همیشه ناراضی‌ام؟ چرا نمی‌تونم فقط قدردان باشم؟» (دقیقاً همون الگویی که قبلاً درباره‌ی مقایسه و قدردانی اجباری صحبت کردیم)

• بی‌حسی یا دلبستگی دوپهلو نه کاملاً به کشور مبدا تعلق داشتن، نه کاملاً به کشور جدید؛ یه حالت معلق، که هیچ‌جا، کامل «خونه» حس نمی‌شه

• تحریک‌پذیری در موقعیت‌های نامرتبط خشمی که جایی برای بیان نداره، گاهی سر یه چیز کوچیک (یه صف طولانی، یه رفتار بی‌ادبانه) منفجر می‌شه، چون اون موقعیت کوچیک، ظرفیتِ حمل یه خشمِ بزرگ‌تر رو نداره

از منظر روانکاوی، نکته‌ی کلیدی اینه: خشم، همیشه نشونه‌ی نفرت نیست گاهی، نشونه‌ی دلبستگیه. کسی که به یه کشور (یا هر چیزی) کاملاً بی‌تفاوته، ازش عصبانی نمی‌شه. خشم، اغلب، از جایی میاد که انتظار و امید هم وجود داشته  یعنی این خشم، می‌تونه هم‌زمان، با عشق عمیق به همون کشور (یا شکرگزاری از فرصت‌های کشور جدید)، وجود داشته باشه، بدون تضاد.

نکته‌ای که کمک می‌کنه

می‌شه هم‌زمان، عاشق ایران بود و از شرایطش عصبانی بود. می‌شه هم‌زمان، قدردان یه فرصت جدید بود و از سختی‌هاش خسته بود.

این خشم، نیازی به توجیه یا سرکوب نداره فقط نیاز داره، یه‌جایی، بدون قضاوت، شنیده بشه. چون خشمی که اجازه‌ی گفته شدن پیدا کنه، معمولاً، خیلی کمتر از خشمی که سال‌ها پنهون مونده، آدم رو فرسوده می‌کنه.

اگه این حس، برات آشناست، تنها نیستی و این خشم، لزوماً به‌معنای ناسپاسی نیست.