گاهی ما از چیزی عصبانی نیستیم، از احساسی که اون اتفاق در ما ایجاد کرده عصبانی میشیم.
مثلاً یکی جلوی بقیه ازت انتقاد کنه، مسخرت کنه، نادیدهات بگیره یا یه جمله بگه که دقیقاً دست بذاره روی یه نقطهضعفت.
واکنش اولت ممکنه خشم باشه.
صدات بالا بره، شروع کنی به دفاع کردن، جواب تند بدی یا حتی بخوای طرف مقابل رو تحقیر کنی.
ولی یه سؤال جالب این وسط وجود داره:
آیا واقعاً احساس اصلی تو خشم بود؟
یا شاید قبل از خشم، یه احساس دیگه اتفاق افتاده بود؟
شرم.
شرم با خودش یه پیام خیلی دردناک میاره:
«یه ایرادی در منه.»
«من کافی نیستم.»
«الان همه دارن منو قضاوت میکنن.»
«شاید واقعاً اون چیزی که درباره من گفت، درسته.»
و این احساس برای خیلی از ما خیلی سخته.
مخصوصاً اگر از بچگی یاد گرفته باشیم که اشتباه کردن، ضعیف بودن یا مورد انتقاد قرار گرفتن یعنی «کافی نبودن».
اینجاست که خشم میتونه وارد بشه.
چون خشم، برخلاف شرم، به ما یه حس قدرت میده.
به جای اینکه ذهنمون بگه:
«من کوچک شدم»،
میگه:
«تو حق نداشتی با من اینطوری رفتار کنی.»
به جای اینکه بگه:
«من کافی نیستم»،
میگه:
«مشکل از توئه.»
و اینجا خشم میتونه مثل یه سپر عمل کنه؛ سپری که برای چند لحظه ما رو از احساس آسیبپذیرترِ پشتش محافظت میکنه.
البته این به این معنی نیست که پشت هر خشمی حتماً شرم وجود داره. خشم خودش یه هیجان طبیعی و گاهی کاملاً بهجاست.
اما اگر متوجه شدی در بعضی موقعیتها واکنش خشمت خیلی شدیده، مخصوصاً وقتی کسی ازت انتقاد میکنه، تحقیرت میکنه، نادیدهات میگیره یا باعث میشه احساس کنی به اندازه کافی خوب نیستی، شاید ارزش داشته باشه یک قدم عقبتر بری.
و به جای اینکه فقط بپرسی:
«چی منو عصبانی کرد؟»
از خودت بپرس:
«این اتفاق قبل از اینکه منو عصبانی کنه، چه احساسی در من ایجاد کرد؟»
شاید ترس بوده.
شاید احساس طردشدگی.
شاید احساس بیارزشی.
شاید احساس تنهایی.
و شاید… شرم.
گاهی ما با خشم از چیزی دفاع میکنیم که حتی خودمون هنوز نمیدونیم چقدر برامون دردناکه.
پس دفعه بعد که احساس کردی داری منفجر میشی، قبل از اینکه واکنش نشون بدی، فقط چند ثانیه مکث کن و از خودت بپرس:
«من الان واقعاً از چی عصبانیام؟ یا دارم از چه احساسی در خودم محافظت میکنم؟»