۱. سوگ؛ رنجی در کنج یا مجالی برای پیوستگی روانها؟
کافی است روزگاری در این خاک زیسته باشی، یا هنوز عزیزی در آن باقی گذاشته باشی، تا محبت این خاک و ساکنانش در روانت جایگاه ویژهای داشته باشد.
سوگ امروز برای ما، بجز تجربهای دردناک، جایی است که تجربههای مشترکمان ما را به بخشی از ناخودآگاه جمعی پیش میبرد؛ جایی که کهنالگوها و اسطورههایمان گویی تداوم پیدا میکنند.
۲. سوگ جمعی و ناخودآگاه جمعی
مراسم و آیینهای سوگواری در ایران، علاوه بر بازسازی پیوندهای اجتماعی ما، نقشی مهم در تنظیم هیجان، دریافت حمایت اجتماعی و بازسازی هویت فرد داغدیده داشتهاند. که اگرچه این مهم در سالهای اخیر ربوده شد، ولی هرگز کمرنگ نشد. این سوگ جمعی، امروز بیشتر از هر زمان دیگری ما را مردمانی یکپارچه کرد و این یک دستاورد زیباست.
ملتی که بجز نوروز و شبهای چله، حالا دردهای مشترکی هم دارند که به همان اندازه قوی و ماندگار، بر یاختههای روان نسل ما دوخته شده است.
کارل گوستاو یونگ معتقد است این حجم از هیجانات میتواند پدیدهای را شکل دهد که کهنالگوهای مشترک را فعال میکند. در این حالت، افراد حتی بدون تجربه مستقیم فقدان، خود را در تجربیات و رنج دیگران سهیم احساس میکنند؛ آنجا که ساعتها گریه میکنی، همزادپنداری میکنی، شبها نمیخوابی، اینستاگرامت را اسکرول میکنی و همراه خانوادههایشان، داغ را در درونت شعلهور میبینی.
پژوهشها نشان میدهند این رفتار، اگر بهصورت سوگ جمعی، همراه با روایتسازی، حمایت اجتماعی و امکان گفتوگو باشد، میتواند به افزایش تابآوری اجتماعی منجر شود و مهمترین عامل عبور سالم از سوگ است. اما در صورت تداوم فقدان، ابهام و فشارهای مزمن، میتواند زمینهساز اضطرابهای فراگیر، خشم، ناامیدی، فرسودگی روانی و احساس درماندگی شود.
مطالعات درباره سوگ مزمن (Prolonged Grief Disorder) یا اختلال سوگ در ایران نشان داده که تجربه سوگ ما ایرانیان تنها تحت تأثیر احساس فقدان نیست؛ فشارهای اجتماعی و اخلاقی، انتظارات متناقض جامعه درباره مدت سوگواری و کلیشههای فرهنگی آسیبزا میتوانند احساس گناه و شرم ایجاد کرده و رسوب سوگ را طولانیمدتتر از حالت طبیعی خودش کنند.
۳. سایه و زخم پایدار روان جمعی
یونگ معتقد است: «سایه، بخشی از روان است که احساسات سرکوبشده را در خود نگه میدارد.»
حال جامعهای را تصور کنید که فرصت سوگواری سالم نداشته و در ناخودآگاه جمعی خود زخمی پایدار را حمل میکند.
از منظر یونگ، این موضوع میتواند در نسلهای بعد نیز از طریق روایتهای خانوادگی، آیینها و حافظه فرهنگی بازتولید شود.
۴. سوگ ایرانیان خارج از کشور
این مسئله نهتنها در مورد جامعه ایرانی داخل ایران، که در مورد جامعه ایرانی خارج از کشور هم مصداق پیدا میکند.
آنجا که فرد، بعد از یک روز سوگواری به دور از خانواده و وطن، در روز تعطیلی بین روزهای کاریاش، مجدد باید در نقشی فرو رود که اجتماع از او انتظار دارد؛ همانقدر منظم، همانقدر فِرِش، کامل و باانگیزه که روزهای قبل از واقعه بود.
آنجا که نمیتوانی برای کارفرمایت توضیح دهی که چطور، حتی با اینکه شاید تو به شخصه عزیزی را از دست ندادهای، همانقدر میتوانی غمگین و سوگوار باشی؛ و فرقی هم نمیکند که کارمند ناسا هستی یا در استارباکس قهوه به دست مشتری میدهی؛ تو همچنان و مداوم سوگواری و اشک میریزی و نمییابی کسی را که درک کند پیوستگیای را که اینچنین در روح و روان تو تنیده شده است.
اینجاست که ما روانشناسان معتقدیم نمیتوان به ما که مجال سوگواری درست، که هیچ، مجالی برای مختصرترین سوگواریها را نداشتیم، بر حسب آخرین ملاک (DSM-5-TR) که مدت زمان حداقل ۱۲ ماه برای بزرگسالان را برای دیاگنوز شدن اختلال سوگ مزمن (PGD) مطرح میکند، برچسب زد؛ چون پیشبینی میشود به علت تجربه بسیار نامتعارف از نحوه از دست دادن و شرایط نامعمول در روند سوگواری، نشانههایی همچون بیحسیهای عاطفی، اختلالات خواب، افسردگی و اختلالات عملکرد و حتی اختلال هویت، احتمالاً برای مدت بیشتری همراه خانواده اصلی که بهطور مستقیم درگیر هستند، تداوم پیدا کند.
در بررسیهای میدانی و از میان آمار مراجعان، آنچه دیده میشود، میتوان گفت که نهتنها یک پدیده نادر نخواهد بود، بلکه احتمالاً به یک بحران خاموش و گسترده نیز بدل خواهد شد.
اکثر مراجعان معتقدند که گویی فشارهای روانی سهمیهبندیشدهای برای ماهها و سالها پیشبینی شده است و به محض اینکه بخواهی کمی فاصله ایجاد کنی، هرازچندی با تلنگری دردآورتر، دوباره پرت میشوی به روزهای اول.
آنجا که مارتین سلیگمن معتقد است انسان بعد از تجاوزهای مکرر به روانش، دچار درماندگی آموختهشده میشود.
اما من به شخصه معتقدم جامعه ایرانی، بنا به تجربه زیسته، این توانایی را دارد که بر طبق نظریههای علمی واکنش نشان ندهد و راههای جدیدی در شرایط سخت برای تابآوری فردی و جمعی خود بازآفرینی کند.
خانوادههای بسیاری را دیدهام که بعد از بازتولید معنایی جدید در راستای ارزشهای عزیزان از دست دادهشان، اکنون خانواده خود را گستردهتر از قبل میدانند؛ در عین اینکه همچنان غمگین و آسیبپذیرند.
۵. معنا، رنج و نگاه ویکتور فرانکل
خاطرم هست وقتی در سال ۱۴۰۳ کارگاهی داشتم در باب کتاب «انسان در جستجوی معنا» از ویکتور فرانکل که تأکید داشت انسان همیشه نمیتواند رنج را حذف کند؛ رنجی که آن را انتخاب نکرده بوده، اما میتواند نسبت خود را با رنج انتخاب کند.
در سوگ، درد اغلب نشانهای است که کسی یا چیزی برای ما عمیقاً ارزشمند بوده است.
فرانکل، با توجه به معنای آزادی درونی، معتقد است: «این فقدان و رنج حاصل از آن ما را میشکند، اما در عین حال آرامآرام عمیقتر و انسانیتر میکند.» و این به این معنا نیست که زود خوب میشوی؛ بلکه شاید این باشد که با ادامه دادن ارزشهای او، وفاداری تو به عشق او، مسئولیتت نسبت به دیگران، خانواده، فرزندان، یا خود زندگی باشد؛ و یا حتی فقط این باشد که این رنج را با کرامت تحمل کنی و بدانی که این عشق با مرگ تمام نشده و همچنان باقی است.
این رابطه کاملاً تمام نشده و بلکه شاید به شیوهای جدید دگرگون شده است. اینکه بدانیم این رنج کور نیست و رد آن در ارزشهای چند نسل نهفته است.
ما اینجا نیستیم که درد را توجیه کنیم و بگوییم چقدر با سعادت و خوب است که از آن بهرهمندیم.
این فقدان اجتنابناپذیر است، اما ما هم ناگزیریم در دل این آشوب راهی برای ادامه دادن پیدا کنیم. حالا که چرایی برای زندگی داریم، بر اساس همان آرزوهایی که از آن برخاستند، با هر چگونگیای خواهیم ساخت؛ چراکه بسیاری از ما در نهایت این موقعیت وجودی را درک خواهیم کرد و میدانیم که در انتخاب نگرش خود نسبت به این رنج هنوز هم حق انتخاب داریم.
۶. ادامه دادن با خاطره، عشق و معنا
با اینکه امروز داغ این لحظه بسیار سنگینتر از روزی است که در باب معنا برای شما داد سخن سر میدادم، اما هنوز و همچنان معتقدم آنچه تجربه شده، در خزانه گذشته ذخیره شده و هیچکس نمیتواند آن را باز پس بگیرد.
از مایی که باید بیاموزیم چگونه با این منِ تنهای جا مانده، با این حجم از خاطره و با این احساس گناه گاه و بیگاه، از کردهها و نکردههایمان چه خواهیم کرد، که بتوانیم سربلند باشیم در برابر بازماندگانی که ایمان دارند که این در سوگماندگی بیاثر نخواهد ماند.