گاهی فاصله، فقط فاصله جغرافیایی نیست.

ممکن است کیلومترها دورتر از سرزمین خود زندگی کنیم، اما ذهن‌مان همچنان در همان خیابان‌ها، همان خانه‌ها، همان صداها و آدم‌هایی باشد که دوستشان داریم.

برای خیلی از مهاجران، مواجهه با بحران در وطن تجربه‌ای پیچیده و چندلایه است؛ ترکیبی از نگرانی، احساس ناتوانی، دلتنگی، خشم، گناه و گاهی حتی سردرگمی. انگار بدن در یک کشور زندگی می‌کند، ولی بخشی از روان همچنان جای دیگری مانده.

در روان‌شناسی، به این تجربه گاهی «سوگ مبهم» می‌گویند؛ وقتی فردی با فقدانی روبه‌رو می‌شود که پایان مشخصی ندارد. شاید خانه هنوز سرجایش باشد، خانواده هنوز حضور داشته باشند، اما آن احساس امنیت و آرامشی که قبلاً با آن مکان گره خورده بود، دیگر مثل قبل نیست.

خیلی وقت‌ها یک تعارض درونی هم شکل می‌گیرد:

از یک طرف تلاش می‌کنیم زندگی‌مان را اینجا بسازیم، کار کنیم، رشد کنیم، به آینده فکر کنیم؛

از طرف دیگر، انگار خوشحال بودن یا آرام بودن در روزهایی که عزیزانمان در بحران‌اند، نوعی بی‌وفایی است.

اما روان آدمی می‌تواند همزمان چند احساس متضاد را در خودش نگه دارد.

می‌شود نگران بود و همچنان زندگی کرد.

می‌شود دلتنگ بود و برای ساختن آینده تلاش کرد.

می‌شود از دور مراقب بود، بی‌آنکه تمام بار رنج یک سرزمین را تنها به دوش کشید.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در این شرایط لازم داریم، پذیرفتن محدودیت کنترل‌مان است. اینکه بپذیریم دوست داشتن همیشه به معنای توانایی نجات دادن نیست. گاهی همان حضور عاطفی، شنیدن، در ارتباط ماندن، و مراقبت از سلامت روان خودمان، واقعی‌ترین شکل همراهی‌ست.

بحران‌های جمعی فقط کسانی را که آنجا هستند تحت تأثیر قرار نمی‌دهد؛ کسانی هم که از دور شاهد رنج عزیزانشان‌اند، ممکن است اضطراب و آسیب مشابهی تجربه کنند.

اگر این روزها حس می‌کنید بین دو دنیا گیر افتاده‌اید؛ نه کاملاً اینجا، نه کاملاً آنجا، بدانید این تجربه‌ی خیلی از مهاجران است.

گاهی خانه فقط یک مکان نیست؛

خانه بخشی از حافظه، هویت و پیوندهای عاطفی ماست.

و مراقبت از خودمان، به معنای فراموش کردن خانه نیست؛

بلکه راهی است تا بتوانیم همچنان دوست بداریم، همچنان به یاد بیاوریم، و همچنان از دور، با تمام محدودیت‌هایمان، کنار کسانی باشیم که دوستشان داریم.