در سال‌ها کار بالینی، بارها با مراجعانی مواجه شده‌ام که دردهای جسمانی واقعی و آزاردهنده‌ای را تجربه می‌کردند، اما بررسی‌های پزشکی توضیح کاملی برای شدت یا تداوم آن‌ها ارائه نمی‌داد. اینجاست که مفهوم «دردهای سایکوسوماتیک» اهمیت پیدا می‌کند؛ دردهایی که در شکل‌گیری، تشدید یا تداوم آن‌ها عوامل روان‌شناختی مانند اضطراب، فشارهای مزمن، تعارض‌های هیجانی، تجربه‌های دشوار زندگی و تروماها می‌توانند نقش داشته باشند.

سایکوسوماتیک بودن به هیچ‌وجه به معنای «خیالی بودن درد» نیست. درد، واقعی است؛ اما ذهن و بدن دو دنیای جدا از هم نیستند. گاهی بدن چیزی را بیان می‌کند که فرد مدت‌ها فرصت، توان یا امنیت بیان کردنش را نداشته است. به همین دلیل، در درمان این دردها صرفاً نباید به دنبال خاموش کردن علامت باشیم؛ باید ببینیم پشت این علامت چه تجربه‌ای، چه هیجانی و چه الگویی از زندگی قرار گرفته است. روان‌درمانی می‌تواند در کنار بررسی و درمان پزشکی، به فرد کمک کند رابطه میان هیجان، بدن و درد را بهتر بشناسد و چرخه درد و فشار روانی را تغییر دهد.

موضوع دردهای سایکوسوماتیک برای من صرفاً یک موضوع دانشگاهی نیست. موضوع پایان‌نامه‌ام نیز در همین حوزه بوده و سال‌هاست که به‌طور جدی دغدغه‌مند فهم این پیوند میان روان و بدن هستم. هرچه بیشتر در این زمینه مطالعه و کار بالینی کرده‌ام، بیشتر به این باور رسیده‌ام که گاهی برای فهم درد یک انسان، باید فراتر از بدنش را دید و به داستانی که در روان او جریان دارد، گوش داد.

از این رو در اتاق درمان همیشه جستجوگر پیدا کردن ریشه های اصلی، باورهای غلط و خطاهای شناختی هستم و عموما بعد از پیدا کردن خاطرات اصلی، شناسایی طرحواره ها و آغاز درمان، نشانه های دردهای جسمانی نیز فروکش میکنند.