تو راه برگشت از کار، تو مترو نشسته بود و بی‌اختیار، داشت با خودش مقایسه می‌کرد: «تو ایران، الان تو ترافیک بودم، خسته، عصبی. اینجا، تو ده دقیقه رسیدم خونه.» باید خوشحال می‌بود. بود هم یه لحظه.

بعد، بی‌مقدمه، یه فکر دیگه اومد: «ولی تو ایران، شب‌جمعه‌ها خونه‌ی مامان‌بزرگ جمع می‌شدیم.» و با دوست ها مدام دور هم بودیم و یه سنگینی نشست رو دلش.

این الگو، هر روز تکرار می‌شد. یه چیز خوب از زندگی جدید رو می‌دید، بلافاصله یه چیز از دست‌رفته از زندگی قدیم، میومد جلوی چشمش. و بعد از هر مقایسه، یه صدای سرزنش‌گر: «چقدر ناسپاسی. اینهمه آدم آرزوی این زندگی رو دارن، تو داری غر می‌زنی؟»

یه شب، به یه دوست گفت: «حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. نه می‌تونم کامل خوشحال باشم، نه اجازه می‌دم خودم غمگین باشم.»

این چرخه‌ی مقایسه-سرزنش، یکی از خسته‌کننده‌ترین و کمتر شناخته‌شده‌ترین تجربه‌های مهاجرینه نه خودِ مقایسه، بلکه قضاوت مضاعف روی مقایسه: هم زندگی جدید رو با قدیم می‌سنجه، هم خودشو بابت این سنجش، سرزنش می‌کنه.

از منظر روانکاوی، این الگو، ریشه در یه تعارض بنیادی داره: بین واقعیتِ چندلایه‌ی تجربه و اجازه‌ی درونیِ حس کردن اون چندلایگی. زندگی جدید، هم‌زمان بهتر و سخت‌تره؛ هم فرصت داره، هم فقدان. اما خیلی از ما، یاد گرفتیم که احساسات باید «یکدست» باشن یا کاملاً شاکر باش، یا حق نداری شکایت کنی. این باور دوقطبی، فضایی برای تجربه‌ی هم‌زمانِ دو حس متضاد باقی نمی‌ذاره.

نکته‌ اش اینجاست که این سرزنش خود، اغلب یه کارکرد پنهون داره جلوگیری از سوگواری کامل. اگه بپذیریم که دلمون برای چیزی از دست‌رفته تنگ شده، باید واقعاً سوگش رو تجربه کنیم؛ و سوگ، دردناکه. برای همین، ذهن، به‌جای اجازه دادن به این درد، سریع می‌ره سراغ یه راه‌حل ظاهراً «منطقی»: «باید فقط قدردان باشم» که در واقع، یه شکل از اجتناب هیجانیست، نه واقعاً قدردانی.

از منظر فرهنگی هم، تو خانواده‌های ایرانی، معمولاً یه پیام ضمنی وجود داره که «شکایت کردن، بی‌ادبیه» یا «باید همیشه نیمه‌ی پر لیوان رو دید». این پیام، وقتی با تجربه‌ی واقعی و پیچیده‌ی مهاجرت روبه‌رو می‌شه، مهاجر رو تو یه تناقض گیر می‌ندازه: حسی که طبیعیه (دلتنگی، مقایسه)، با معیاری که یاد گرفته (قدردان‌بودن اجباری)، در تضاده.

چیزی که باید در نظر بگیریم اینکه

قدردانی واقعی، از سرکوب حس‌های دیگه نمیاد از فضا دادن به همه‌ی حس‌ها میاد. می‌شه هم‌زمان، برای یه زندگی جدید سپاسگزار بود، و هم برای چیزی که پشت سر گذاشتی، غمگین. این دو حس، در تضاد نیستن؛ هر دو، بخشی از یه تجربه‌ی کامل و صادقانه‌ن.

سوال درست، شاید این نباشه که «چرا نمی‌تونم فقط قدردان باشم؟» شاید این باشه: «کدوم بخش از این مقایسه، واقعاً نیاز داره شنیده بشه، نه سرکوب؟»