خیره به صفحهی مانیتور، نگاه غمبارش را همراهی میکردم؛ از درد بیپناهیهایش گفته بود و برای تکتکشان گریه کرده بود.
اما ساعت دیگر همراهی نمیکرد. فقط دو دقیقه بیشتر از جلسه نمانده بود که تمام شود. رو به مراجعام کردم و گفتم:
«آمادگیاش را داری که جلسه را تمام کنیم؟»
همین که آخرین قطرهی اشکش را پاک کرد، گفت: «آره، آره، اوکیام.»
و خداحافظی کردیم.
این جلسه چیزی را در من هم تکان داده بود. بهزور خودم را از صندلی بلند کردم و از اتاق بیرون آمدم. کسی هم انگار در خانه نیست.
کنار بخاریِ سیریشی که تمام سال را با ماست نشستم. خسته شدهام از گرمایی که ته ندارد؛ از چیزی که یک جایی تمام نمیشود تا بگذارمش داخل انباری و دیگر روی نحسش را نبینم.
ناگهان، چشمهایم از تعجب و عصبانیت به بخاری گرد شد. رو به خودم، لحظهای مکث کردم:
«از گرمای بخاری خسته شدهای؟ یا از سرمای زمستانی که حتی در تابستان لعنتی هم رهایت نمیکند؟ از سرگردانی بین گرما و سرما؟»
یک لحظه وایسا ببینم…
اصلاً از کدام زمستان و دردهایش حرف میزنی؟
نمیدانم. شاید همان زمستانی که هیچوقت در درونم تمام نمیشود.
زمستانِ کودکِ دیدهنشده در بزرگسالی.
یخ زدن تمامِ زندگیای که میتوانست داشته باشد.
تمام وجودش، تمام خواستههایش؛ خواستههایی که حتی فقط فکر کردن به داشتنشان، اوج دردِ نداشتنهایش را میکوباند توی صورتش.
همهچیز همیشه سرد بود؛ حتی وسط یک خوشحالی که قدرت گرما داشت، مثل رسیدن بهار و عید نوروز.
آخ… پدر درمیآورد.
هیچچیز دردناکتر از خود عید نیست.
زمستان را بیشتر میکند با آمدنش؛ هجومِ بیپولی.
نکند باز امسال هم لباس عیدیاش ناقص بماند؟
شلوارش را بگذارد برای تابستان؟
نکند باز هم پولش نرسد که سنجد و سماقِ خوشهای و سیرِ حبهای و تَر بخرد؟
و ناگهان میشنود:
«بیخیال، همین که پولش برسد ماهی بخرد، بقیهشان را میشود یکجوری کرد.»
آره، میشود.
میشود در خانهی همسایهها را زد و پرسید:
«شما سیب دارین؟ یکی به من میدین برای سفرهی هفتسین؟ سنجد چی؟»
آره، میشود.
میشود سکههای صندوق صدقه را برداشت و بعداً گذاشت سر جایش.
اما گرما داشت؟
خوشحالی چی؟
ذوق؟
آن موقع شاید.
الان نه.
چرا که فهمیدهام دنیا چقدر بزرگتر است و خواستههایش چقدر بیشتر میتواند باشد.
فهمیدهام چیزهایی در دنیا هست که خیلیهایمان حتی نمیدانیم وجود دارند؛ چه برسد به اینکه بخواهیم طلبشان کنیم.
هیچوقت نفهمیده بودم «کافی بودن» یعنی چه.
کافی است که الان برای عید، پیرهنم را بخرم و شلوارم بماند برای تابستان؟
کافی است که اگر نتوانستیم برای سفرهی هفتسین ماهی بخریم، و سمنو و سنجد همیشه گران باشند، به جایش پولهای خوردِ صدقه را برداریم؟
اصلاً «کافی بودن» به چه معناست؟
مگر من میدانستم بالاتر از این هم هست؟
آره، الان میدانم.
میدانم که بگویم آن خوشحالی دیگر کافی نیست.
میخواهم بزرگتر باشد.
میخواهم خیلی بزرگتر باشد.
میدانی؟
درد من انگار زمستانش نبوده است؛ بیپناهیاش بوده است.
کاش در کودکیام کسی بود که وسط سرمای زمستان دستم را میگرفت و میگفت:
«دردی را که از نبودنِ سفرهی هفتسین و لباس عیدی حس میکنی، سرکوب نکن.»
من نمیخواستم آن موقع بیشتر بخواهم.
فقط میخواستم بدانم بیشتر خواستن در زندگی، حقم بوده و هست.
همین.
حالا یا میتوانم به آن برسم یا نمیتوانم.
آن موقع، نه بخاری عصبانیام میکرد، نه زمستانِ تمامنشده.
اگر که پناهی باشد…
نگاهی روانشناختی به این روایت
در ظاهر، این روایت از زمستان، عید و کمبودهای کودکانه میگوید؛ اما در لایهی عمیقتر، مسئله فقط «نداشتن» نیست، بلکه تجربهی بیپناهی است.
کودکی که بارها با محدودیت روبهرو میشود، بهتدریج یاد میگیرد خواستههایش را کوچک کند. پیش از آنکه بپرسد «چه میخواهم؟»، میپرسد «چه چیزی شدنی است؟» یا «نکند زیادی بخواهم؟». در این شرایط، «کافی بودن» از یک انتخاب به سقفی نادیدنی تبدیل میشود؛ سقفی که حتی فراتر از آن قابل تصور نیست.
این الگو میتواند در بزرگسالی ادامه پیدا کند. برخی افراد حتی با تغییر شرایط، همچنان با خواستن رابطهی راحتی ندارند؛ در دریافت کردن معذب میشوند، برای خواستههایشان احساس گناه میکنند یا اساساً نمیدانند چه میخواهند. انگار بخشی از آنها هنوز در همان فضای قدیمی مانده است؛ جایی که باید مدام سنجید چه چیزی «قابل قبول» است و چه چیزی «زیادی».
در اینجا باید میان قدردانی و کوچککردن خود تمایز گذاشت. بیشتر خواستن لزوماً ناسپاسی نیست؛ گاهی فقط یعنی اجازه دادن به خود برای دیدن نیازها و آرزوها، بدون سرکوب فوری آنها.
در کنار این، لایهی مهم دیگری هم وجود دارد: سوگ.
سوگ فقط برای چیزهای از دسترفته نیست؛ گاهی برای چیزهایی است که هرگز نداشتهایم اما میتوانستیم داشته باشیم. برای امنیتی که میتوانست باشد، کودکیای که میتوانست شکل دیگری بگیرد، و خواستههایی که خیلی زود مجبور شدیم کوچکشان کنیم.
به همین دلیل، برخی موقعیتها مثل عید، تولد یا حتی موفقیتهای شخصی میتوانند احساساتی را فعال کنند که با ظاهر آن لحظه همخوان نیستند؛ اندوهی قدیمی از «آنچه میتوانست باشد و نشد».
در این میان، مفهوم کودک دیدهنشده مطرح میشود؛ نه به شکل یک خاطرهی مشخص، بلکه به صورت الگوهای احساسی ماندگار. کودکی که وقتی ناراحت بوده، کسی نبوده احساسش را تأیید کند و بگوید: «حق داری ناراحت باشی». در نتیجه، در بزرگسالی هم ممکن است خواستن را امری مشکوک یا نالازم تجربه کند.
شاید یکی از بنیادیترین پرسشها همین باشد:
«آیا من حق دارم بیشتر بخواهم؟»
و پاسخ این است که بیشتر خواستن نه ناسپاسی است و نه خطا.
قرار نیست گذشته را تغییر دهیم، اما میتوانیم به بخشهایی از خودمان که سالها کوچک شدهاند، فرصت دیدهشدن بدهیم؛ به غم، خشم، حسرت و میل سادهی خواستن.
در این مسیر، رواندرمانی میتواند جایی برای تجربهی این بازشناسی باشد؛ جایی که لازم نیست برای دوستداشتنی بودن، نیازهایمان را پنهان کنیم.
جایی که بتوانیم به خودمان بگوییم:
لازم نبود برای اینکه سربار نباشی، خواستههایت را انکار کنی.
لازم نبود برای اینکه خوب باشی، به کمتر قانع شوی.
و شاید مهمتر از همه: بیشتر خواستن، حق توست.
شاید مسئله همیشه زمستان نبوده است.
شاید درد، بیشتر از سرمای هوا، از نبودنِ کسی بوده که دستمان را بگیرد.
و شاید آنچه هنوز دنبالش هستیم، نه فقط گرما یا داشتن، بلکه چیزی عمیقتر است:پناه.