دلتنگی برای خانه همیشه با صدای بلند نمیآید؛ گاهی خودش را در بیحوصلگی ظهر جمعه نشان میدهد، در بوی غذایی که از آشپزخانهٔ همسایه میآید، یا در تماس تصویریای که بعدش نمیدانی چرا دلت گرفته است.
روانشناسی برای این حال اسمی دارد: سوگ مهاجرت. سوگ، چون واقعاً چیزی از دست رفته است — نه فقط آدمها، که زبانِ بیترجمه، خیابانِ آشنا، و نسخهای از خودت که آنجا جا مانده. و چون «خودت انتخاب کردی»، معمولاً به خودت اجازهٔ غصه خوردن هم نمیدهی.
چرا این غم مشروع است
سوگی که به رسمیت شناخته نشود، از در دیگری برمیگردد: بیخوابی، تحریکپذیری، بیمعنایی. اولین قدم درمان معمولاً همین است که بپذیری چیزی از دست دادهای و حق داری برایش غصه بخوری — همزمان با اینکه از زندگی تازهات راضی هم هستی. این دو با هم جمع میشوند.
مهاجرت فقط جابهجایی جغرافیایی نیست؛ جدا شدن از زبانی است که با آن بزرگ شدهای و آدمهایی که بیمقدمه میفهمیدندت.
در جلسههای درمان به زبان مادری، لازم نیست حال بدت را ترجمه کنی؛ همانطور که هست میگویی و شنیده میشوی. اگر این متن شبیه حال توست، خواندن را با یک قدم کوچک ادامه بده: با یک درمانگر حرف بزن، حتی برای یک جلسه.