در فرهنگ ما سوگ، مراسم دارد: شب هفت، چهلم، سر خاک رفتن، در آغوش گرفتن بازمانده‌ها. سوگِ دور از خانه از همهٔ این‌ها محروم است. خبر از تلفن می‌رسد، مراسم از صفحهٔ گوشی رد می‌شود، و تو فردایش باید سر کار باشی — در شهری که هیچ‌کس آن عزیز را نمی‌شناخت.

این سوگ به دلایل روشنی سخت‌تر جا می‌افتد: ذهن بدون دیدن و لمس کردن، واقعیتِ فقدان را دیر باور می‌کند؛ و بدون جمعِ سوگوار، غم جایی برای بیرون ریختن ندارد. اگر ماه‌ها بعد هنوز حس می‌کنی «باورم نشده»، عجیب نیستی.

مراسم را خودت بساز

سوگ به آیین نیاز دارد، و آیین را می‌شود این‌جا هم ساخت: جمع کوچکی از دوستان فارسی‌زبان، شمعی و عکسی و غذایی که او دوست داشت؛ نامه‌ای که هرگز فرستاده نمی‌شود؛ قراری سالانه به یادش. این‌ها ادا نیستند — همان کاری را می‌کنند که مراسم می‌کرد: به غم، شکل و جا می‌دهند.

و اگر سوگ داری از پا می‌اندازدت — خواب و خوراک و کار را مختل کرده، یا احساس گناهِ «نبودم» رهایت نمی‌کند — با درمانگری که سوگِ دور را می‌شناسد حرف بزن. لازم نیست این را تنها حمل کنی.